عجب رسمیِّ، رسم زمونه؛ قصه درد و شلاق و خونِ!
کشتند امامُ، به این بهونه؛ که اون حق گفته، چرا حق گفته؟!
فصل جدایی، رسیده از ره؛ زینب می رود، سوی تنهایی!
حسین شد بی سر،همچون برادر؛ زینب مولا، گشته بی یاور!
دوران سختی است، بر آل طه؛ طفل سه ساله، می جوید بابا!
سیلی می خورد،از جور اعداء؛ جان می سپارد،در پیش بابا!
برچسب:
نویسنده: کوروش افشاری